جواد صبوحي
نگاه آرام، چهره بشاش و كلام دلنشين و لهجه دوست داشتني اين استاد موقر فلسفه دانشگاه تهران كه نامش براي بسياري آشناست، آن قدر مجذوبت مي كند تا در عصر گرم يكي از واپسين روزهاي تموز، مقابلش بنشيني و با او هم كلام شوي، دكتر كريم مجتهدي استاد پايه 26 دانشگاه تهران و 76 ساله است، اما آن قدر مصمم و با انرژي است كه دايماً از تصميمش براي ادامه كار مي گويد. او تاكنون بيش از 40 مقاله به زبان فارسي و فرانسه به چاپ رسانده است.


گفتگوي ما را با اين چهره ماندگار كشور بخوانيد:
* استاد، مايليم با معرفي كوتاهي از خودتان اين گفتگو را آغاز كنيم.
** من اصالتاً آذربايجاني هستم. در سال 1309 در تبريز متولد شدم. تا سال دوم ابتدايي را در زادگاهم تحصيل كردم و سپس به اتفاق خانواده راهي تهران شديم. ادامه تحصيلات دوران ابتدايي خود را در تهران، در دبستان فردوسي و تحصيلات دبيرستاني خود را در دبيرستان «فيروز بهرام» و در كالج «البرز» سپري كردم.
در هجده سالگي براي ادامه تحصيلات خود راهي فرانسه شدم و در دانشگاه سوربن كه مهمترين دانشگاه اين كشور است، به تحصيل فلسفه پرداختم. در آن زمان تنها ايراني بودم كه توانستم از عهده امتحان ورودي «پروپتوديك» برآيم و در سالهاي بعد به جاي چهار «سرتيفيكا» كه لازمه اخذ درجه كارشناسي است، هفت سرتيفيكا را بگيرم. رشته فلسفه را خودم انتخاب كردم، در خانواده ما برخلاف اين كه از پيشينه اي روحاني برخوردار بودند، هيچ كس به فلسفه علاقه اي نداشت. برادران من يا شيمي و يا زمين شناسي خوانده بودند. برخلاف آنچه كه ممكن است برخي تصور كنند تحصيل در اين رشته براي من فوق العاده مشكل بود. در رشته هاي فني شما با فرمول و رياضيات سروكار داريد. از همان ابتدا، كنكوري وجود نداشت، اما امتحان بسيار مشكلي بود كه اگر اين امتحان را هم كسي قبول مي شد، ادامه راه برايش دشوار بود، آن هم براي من كه امكانات ابتدايي بسيار اندكي داشتم. در اين رشته شما را آزاد مي گذارند و هيچ استادي طبق برنامه اعلام شده تدريس نمي كند، هر استادي طبق روش خود عمل كرده و امتحان را به گونه اي متفاوت برگزار مي كند. بعد از سپري شدن يكي- دو سالي وضعيت كمي بهتر شد. در اين مدت هيچ نمره بالايي را در كارنامه خود ثبت نكردم، هيچ كدام از نمرات من بيشتر از 12 نيست .البته در فرانسه بيشترين نمره 14 و يا 15 بود. اين مسأله كمي سنت بود.
شايد باور نكنيد، اما اگر قرار بود استادي به شما منبعي معرفي كند، حداكثر به يكي دو كتاب و يا مقاله اكتفا مي كرد.
من 35 سال تدريس كرده ام و امروز گاهي تصور مي كنم كه ما له له هستيم يعني دايماً مي خواهيم بر دانشجو سرپرستي يك جانبه داشته باشيم. استاد در آنجا براي كار خود، به مقاله اي كه مي نويسد و تحقيقي كه انجام مي دهد، اهميت فوق العاده اي قايل است، اما اين كه شما چه مي كنيد براي او اهميتي ندارد. شايد اين نكته براي فرانسويها و اروپاييها كه زبان خود را به خوبي مي دانند، چندان اهميتي نداشت، ولي در پيش گرفتن چنين روندي براي ايراني ها كه از اعماق فرهنگ ايراني روانه غرب شده بودند، بسيار دشوار بود. ما استادان فوق العاده اي داشتيم و من اين موضوع را در آن زمان نمي دانستم. تنها برايمان مهم بود كه فلان استاد، استادي جوان و خوش اخلاق است و ديگري بداخلاق يا ديگري خوش لباس، تميز و يا نامرتب است و يا فلان استاد با دوچرخه مي آيد و ديگري... و اين مسايل براي من بسيار مهم بود.

* چه زماني مدركتان را اخذ كرديد و به ايران برگشتيد؟
** دوره كارشناسي ارشد را در همان دانشگاه سپري كردم. عنوان رساله ام «بررسي تحليل استعلالي كانت» با راهنمايي استاد معروف پاريس «ژان وال» بود. بعد از مدت كوتاهي به ايران بازگشتم و چندي بعد دوباره براي اخذ مدرك دكترا راهي پاريس شدم. استاد راهنمايي من در اين دوره پروفسور «گوندياك» بود.
رساله ام جنبه تطبيقي داشت و با فلسفه هاي شرق مربوط بود، از اين لحاظ بعد از مشورت با پروفسور هانري كربن دو رساله از افضل الدين كاشاني را به فرانسه ترجمه كردم و در ضمن به مقايسه افكار نو افلاطونيان متأخر با سنتهاي اسلامي پرداختم. در سال 1343 موفق به اخذ درجه دكتراي خود شدم و به ايران بازگشتم.
* آقاي دكتر مي توانيد به شاخصه قابل ارايه اي از تدريس و تحصيل در آن دوره و احتمالاً به تفاوتي كه از اين حيث در ايران وجود دارد، اشاره اي داشته باشيد؟
** تحصيلات دانشجو در رشته فلسفه مثل تمام رشته هاي علوم انساني و حتي رشته هاي فني و يا رشته هايي همچون طب و حقوق همراه با مجموعه اي از فعاليتهاي فرهنگي بسيار گسترده است. در محيطي كه شما طب و فلسفه و حقوق مي خوانيد به فعاليتهاي هنري، سياسي و فرهنگي هم مي پردازيد؛ شيوه اي كه اخيراً در ايران نيز در حال نضج گرفتن است. دانشجو در وهله نخست با فضاي فرهنگي گسترده اي مواجه مي شود. دانشجوي پزشكي ممكن است در ضمن سخنراني هايش به آسيب شناسي طب جديد بپردازد. در رشته هاي علوم انساني، حقوق، تاريخ و فلسفه اين مسأله اهميت فزاينده اي مي يابد. دانشجوي فلسفه در خصوص تاريخ ادبيات فرانسه و تاريخ اروپا و آمريكا هم مباحثي را مي آموزد. يكي از دلايلي كه تحصيل در ابتدا در اين گونه رشته ها براي شرقيها و ايرانيها قدري مشكل است، همين مسأله است. برنامه هاي بسيار متفاوت، گسترده و گاهي نيز متناقض به او عرضه مي شود. درست مثل فردي كه وارد دريايي مي شود و بايد خود به تنهايي با تلاطم امواج آن مواجه شود. البته بايد اين مسأله را نيز متذكر شوم و آن اين كه دانشجو تا انتها احساس نمي كند كه با نگاهي سطحي مي تواند تحصيل خود را فيصله دهد. شما موفق به اخذ مدرك دكتراي خود هم مي شويد، ولي تازه ابتداي كار شماست.
استادان ما نوعي جهان ديده شدن با كتاب و مطالعه را تعليم مي دانند. مثلاً شما سي سال عمر كرده ايد، اما مثل اين است كه با مطالعه كردن، عمري هزار ساله داريد، نوعي تجربه وسيعتري را در اختيار داريد، تجربه اي كه مشروط و مقيد به دوره كوتاه و موقت نيست. گسترش ذهني، وسعت نظر و كسب تجربه خيلي بيشتر از سنين افراد مطرح بود.
* تدريس را چه زمان آغاز كرديد؟
** قبل از اين كه به ايران برگردم، رساله ام را براي مرحوم يحيي مهدوي در دانشگاه تهران ارسال كرده بودم و وقتي كه به ايران بازگشتم او يك سخنراني در كلاس خودش براي من گذاشت كه 30 نفر و يا حتي كمتر در آن بودند، حدود 45 دقيقه اي صحبت كردم. ايشان از من خواست تا قدري بيشتر فارسي را كار كنم، چون برخي اصطلاحات فرانسه را به كار مي بردم. من فرانسه را به خوبي صحبت مي كنم، ولي از به كاربردن آن لذتي نمي برم، چون ما ايراني هستيم و تعصب خاصي در اين مورد داريم. در آن سال تدريس يكي از دروس عمومي به من محول شد. هر چند محتواي درس چندان عميق نبود، اما براي من كه مي خواستم تسلط بيشتري به كلاس داشته باشم، تجربه موفقي بود. بعد از سپري كردن يكي دو سال تدريس مواجهه با مشكلات و پشت سر گذاشتن آنها برايم ساده تر از قبل بود. اگر در كلاس اشتباهي مي كردم احساس بدي نداشتم و به دانشجويانم مي گفتم من هم مثل شما دانشجو هستم. امروز هم همين را مي گويم. ممكن است برخي از همراهان من از اين دوره ها خاطرات خوبي نداشته باشند، اما براي من تجربه خوبي بود. براي همين است، امروز خيلي درك اشكالات كار كساني كه كار فلسفي مي كنند، ولي فلسفه تدريس نمي كنند، براي من ساده است. گويي وقتي تدريس مي كنيد، به آموخته هايتان چكش مي زنيد و عيبهاي تدريس خود را اصلاح مي كنيد. ابهامهاي ذهن مخاطب خود را به خوبي تشخيص مي دهيد.
* اولين اثرتان را چه سالي نوشتيد؟
** آن زمان هنوز كتابي را چاپ نكرده بودم. چاپ كردن كتاب به سادگي امروز نبود. گاهي مقاله اي را در نشريه دانشكده ادبيات ارايه مي كرديم، البته دادن مقاله به اين نشريه هم كار ساده اي نبود؛ بايد در نوبت چاپ مقاله قرار مي گرفتيم. بعدها يكي دو كتاب به صورت چند بحث فلسفي كوتاه چاپ كردم كه چندان مهم نبود، اما كتابي كه باعث شهرت من شد و 4-5 مرتبه هم تجديد چاپ شد، كتابي در خصوص كانت با نام «فلسفه نقادي كانت» است. با اين كتاب من ليسانس و فوق ليسانس و دكتراي خود را اخذ كردم. در واقع رساله دوره فوق ليسانس من بود. از آن دوره به بعد ساده تر از قبل به نگارش مقاله و كتاب پرداختم. بعد از آن كه دكتر مهدوي بازنشسته شد، از من تقاضا كرد تا مديريت گروه فلسفه دانشگاه تهران را عهده دار شوم. بعد از اين كه مديريت گروه را پذيرفتم، براي نخستين بار مجله تخصصي فلسفه را در دانشكده منتشر كردم. اين نشريه مجوز مربوطه را نداشت و براي همين به صورت ضميمه نشريه دانشكده منتشر مي شد. با شور و شوق زيادي به چاپخانه اي در خيابان فردوسي مي رفتم تا آن را تحويل گرفته و به دست دانشجويان و استادان برسانم. نشريه مستقل و داراي شخصيتي بود. الگوي ذهني من در اين نشريه مجله اي بود كه در اوايل قرن نوزدهم هگل و شلينگ منتشر مي كردند. از همان نشريه هگل، هگل مي شود و شلينگ، شلينگ.
* مگر ويژگي اين نشريه چه بود؟
** اين نشريه از حيث استقلال فكري خود يك شاهكار است. نشريه ما با آن نشريه اصلاً قابل مقايسه نيست. اگر چه امكانات چاپي ما در آن زمان اصلاً خوب نبود، اما وقتي آن نشريه را با مجلات امروز مقايسه مي كنم، مي بينم كه آن ادعاي نشريه را ندارد. شما نمي توانيد احساس كنيد نويسنده و ناشر مجله كاري فوق العاده و استثنايي انجام مي دهد. حدود 6 شماره از آن نشريه فلسفي ما چاپ شد و امروز گروه فلسفه بعد از گذشت بيست و چند سال دوباره اين نشريه را در سري جديد خود منتشر كرده است.
كتابهاي منتشر شده من، معمولاً به چاپ دوم و سوم رسيده است، البته برخي از آنها محتواي تدريس دارد. مثلاً كتاب فلسفه در قرون وسطي در برخي از كلاسهاي حوزه علميه قم، به منظور مطالعه فلسفه تطبيقي و مقايسه اي تدريس مي شود. اثر ديگرم كتاب افكار كانت است. اين كتاب تنها يك كتاب درسي ساده نيست، كتابي تخصصي و در سطح بالاست. مباحثي در اين كتاب مطرح شده است كه هيچ گاه راجع به آن در ايران بحث نشده است. چهار يا پنج مقاله هم نوشته ام كه هنوز چاپ نشده است و كتابي در خصوص يكي از متفكران مسيحي مربوط به 16 قرن پيش در دست چاپ دارم. در كتاب فلسفه در قرون وسطي هم به او پرداخته ام، ولي در اين مجموعه مطالعات جديد به ويژه از نظر سياسي مد نظر قرار گرفته است. او كتاب معروفي به نام شهر خدا - كه كتابي سياسي، جامعه شناسي-است دارد و قابل مقايسه با برخي كتابهاي مسلمانان نظير كتاب مدينه فاضله فارابي است.
* آقاي دكتر اگر اجازه بدهيد با توجه به تخصص شما و آثاري كه تاكنون داشته ايد، نيم نگاهي هم به تبادل فرهنگي غرب و شرق و اقتباس غربيها و تأثير آنها به ويژه از فلسفه اسلامي داشته باشيم. اين تأثيرپذيري از نقطه نظر تاريخي چه پيشينه اي دارد و به چه دوره اي برمي گردد؟
** درتاريخ غرب نهضت كارولوژين را شارلماني انجام داد و از اين تاريخ ما شاهد ايجاد امپراتوري شارلماني هستيم. او هم دوره خلفاي عباسي است و با آنها سفير مبادله مي كند، او فردي باهوش و جنگجوست كه اگر چه سواد ندارد، اما متوجه شد كه هر پيشرفتي مستلزم مقدمات فرهنگي است، ما در نهضت او نوعي نگاه به شرق را شاهديم. كاملاً مسلم است كه غرب بسياري از مفاهيم خود را از شرق اقتباس كرده است، باستان شناسان آن دوره در ميان زباله هاي شهرهاي قديمي دانه هاي گندمي يافتند كه فقط در بين النهرين يافت مي شد و حكايت از رواج كشاورزي در ميان آنها مي كرد. اما آنچه كه مهم است اين است كه آشنايي غربيها به ويژه از نظر فرهنگي توجه به ريشه هاي فرهنگي شان از شيوه هاي مسلمانان بوده است. آنها با شناخت متفكران مسلمان به هويت خود بازگشتند و اين مسأله كاملاً روشن است كه كليساي شرقي ارتدوكس با كليساي رومي همواره در رقابت بوده اند و با يكديگر بيشتر دشمني داشته اند تا با مسلمانان.
اولين توجه به جنبه هاي علمي و فكري را فردي به وجود مي آورد به نام ژربر. اين فرد به اسپانيا مي رود و با مراكز آموزشي مسلمانان آشنا مي شود، عربي مي آموزد و از كتابهايي كه در اختيار مسلمانان است، در حوزه هاي هيأت، هندسه و اسطرلاب استفاده مي كند، او به پاريس كه باز مي گردد پاپ مي شود، او نجوم بطلميوسي را از طريق مسلمانان اسپانيا آموخته است، الهيات را از آنها فراگرفته است. بعد از قرن يازدهم وقتي كه مسيحيان بخشهاي بالايي اندلس را از مسلمانان پس مي گيرند در آنجا با كتابخانه منظمي كه در يك مسجد قرار دارد روبرو مي شوند، مسجدي كه در سي كيلومتري مادريد پايتخت اسپانياست. در اين كتابخانه دارالترجمه اي را تأسيس و آثار مسلمانان را از عربي ترجمه مي كنند و از همان وقت با ابن سينا و آثار او آشنا مي شوند، آنها ارسطو را از طريق آثار و افكار مسلمانان مي شناسند، آنها مدارسي با نام اسكولاستيك دارند، ولي دانشگاههاي آنها از قرن سيزدهم شكل مي گيرد. اين تأثير بعدها تحت تأثير شناخت ابن رشد قرار مي گيرد. ريشه عقلانيت غربي را بايد در ابن رشد جستجو كرد. اين رشد جنبه ذوقي ابن سينا را ندارد، ولي عقلاني تر است.
* پس مي توان گفت كه غربيها از طريق ابن سينا ارسطو را مي شناسند؟
** وقتي از ابن سينا مي گوييم. بايد از «ابن باجه» و «ابن طفيل» هم كه به ابوبكر معروف بوده است، صحبت كنيم. ابن سينا خلاصه اي از اينهاست. از ابن سينا شفا را مي شناختند ولي از اشارات او چيزي نمي دانستند.
* مي توانيم بگوييم ابن سيناي قرن بيست و يكم ابن سيناي اشراقي است؟
** ببينيد آنها اگر چه اشارات او را نمي شناختند، ولي به تقليد او در قرن دوازدهم در اسپانيا مترجم او كه شخصي به نام گنزالس است و به تقليد او رساله هايي ابن سينايي دارد، اما جزو آثار ابن سينا نيستند، بلكه منقول و به تقليد از او نوشته است، را مي شناسند. اينها گرايش اشراقي دارد و خود مسيحيان به اين گرايش علاقه دارند. آنها مانع همين گرايش كه با ابن رشد رواج مي يابد مي شوند.
* جنگهاي صليبي به اين روند چه كمكي كرد؟
** جنگهاي صليبي در اواخر قرن يازدهم 1096 شروع شد و در 1295 به پايان رسيد. اين جنگها سه قرن طول مي كشد و به صورت هفت جنگ اصلي ادامه مي يابد. هر يك از اين جنگها اوصاف و قهرمانهاي خاصي دارد. اين جنگهاي دويست ساله پياپي نبوده و خيلي عجيب است، چون در عين خصومت وسيله نفوذ فرهنگ و صنعت مسلمانان به غرب است. در اين وهله وقتي از غير اروپايي صحبت مي شود، مقصود آمريكا نيست، چون آمريكايي وجود ندارد، مقصود مسلمانان هستند. ممكن است با آنها دشمن باشند، اما در عين حال از ابزار آنها استفاده مي كنند، غزالي هنوز در اين دوره زنده است، او در 111ه.ق فوت مي كند. در قرن 13 سهروردي مي آيد، شما اگر امروز در شامات و مصر چهره هاي اروپايي مي بينيد از همان دوره است، اينها بازماندگان مهاجراني هستند كه به منظور بهره برداري خاص خود به اين منطقه آمدند و ديگر به سرزمينهايشان بازنگشتند.
* شما به ايجاد دانشگاه در قرن سيزدهم اشاره كرديد. اين دانشگاهها چه قدر با مدارس گذشته متفاوت بود؟
** سؤال بسيار خوبي است ببينيد بعد از قرن يازدهم و دوازدهم دانشگاهها استقلال بيشتري پيدا مي كنند.
قرن دوازدهم قرن بدعت گذاران است، بدعتگذاريها در اين قرن آن قدر شديد است كه در جنوب فرانسه محلات و قلعه هاي كوهستاني وجود دارد كه زماني سيصد نفر را يك جا به آتش كشيدند. در قرن سيزدهم براي اين كه عقايدي كه مي تواند ايجاد اختلاف كند نباشد، دانشگاهها براي تسلط بر اين عقايد ايجاد مي شود. دانشگاهها باعث تمركز اين آرا مي شود كه واتيكان آن را اداره مي كند. اين دانشگاهها از حيث نحوه تدريس و نظارت كامل بر درسها نيز نوعي وحدت ايجاد مي كنند. آنها تنها يك دانشگاه الهيات در پاريس ايجاد مي كنند. دانشگاههاي هنر ايجاد مي شوند و تعداد اين دانشگاهها زياد است. در 1209 آكسفورد ايجاد مي شود و بعد دانشگاههاي ديگر شكل مي گيرد. در دانشگاه پاريس به مباحث نظري و منطق اهميت زيادي داده مي شود. اما در دانشگاه آكسفورد به علوم تجربي و طب توجه بيشتري مي شد. در اين دانشگاهها تنها به تعليمات درسي پرداخته نمي شود، بلكه بيشتر مراكز تربيتي است.
بتدريج دانشگاهها جنبه تربيتي خود را از دست مي دهند و بر جنبه تخصصي آنها بيشتر تمركز مي شود، اين جنبه آن قدر اهميت مي يابد كه در قرن نوزدهم ناپلئون، پلي تكنيك را بنيانگذاري مي كند، يعني ديگر اهميتي ندارد كه شما چه كسي هستيد و چگونه فكر مي كنيد. در غرب، دانشگاهها از اواخر قرون وسطي و دوران تجديد حيات فرهنگي بسيار گران مي شوند و ديگر مثل گذشته كه افراد با عشق و علاقه خود تعليم مي ديدند، نمي توانستند ادامه تحصيل دهند. البته نكته اي را بايد اضافه كنم و آن اين كه مراكز علمي شرقي زودتر از دانشگاههاي غربي ايجاد شدند و در واقع غربيها از مصريها تقليد كردند. آنها حتي الگوريتم را كه از نام خوارزمي گرفته شده است از مسلمانان اقتباس كردند.
* شما از ابن سينا و ابن رشد نام برديد. پس ملاصدرا چه مي شود؟
** سؤال بجايي است. استادان غربي در لحظه اي توجه مي كنند كه فلسفه اسلامي در غرب تأثير خود را گذاشته است. بعد از ابن رشد اصلاً فلسفه اي وجود ندارد. اين مسأله محدود به ملاصدرا نمي شود، اين براي اين است كه غربيها تنها بر اساس تأثيري كه از آنها گرفته اند به آنها توجه كرده اند. شناخت اين كه اصلاً بعد از ابن رشد فلسفه اي بوده است يا نه مربوط به چند چهره جديد است كه شايد از همه آنها مهمتر «هانري كربن» است كه من هم جزو شاگردان او بوده ام. «هانري كربن» بيشتر مخاطبان ايراني را مدنظر دارد. او صد درصد غربي است، اما عليه سنت رايج غربي موضع مي گيرد. او سنتهاي اشراقي را توصيف مي كند و مي گويد ما تشابهي با برخي از سنتهاي عرفاني غربي مانند «مايستر»، «اكهارت» و «سويدنبورگ» داريم. «ملاصدرا» و «توماس آكويني» هر دو اصالت وجودي هستند. كربن مي گويد: ما مي توانستيم «آكويني» را مسلمان بدانيم، به شرطي كه متون عرفاني مثل «ياكوب بوهمه» و «سويدنبورگ» را خوانده بود. به عبارتي ملاصدرا و توماس آكويني مسلمان است به اضافه عرفان مسلمان.
هانري كربن تصور مي كند كه غربيها به يك جنبه آن، سنت اصلي ابن سينا توجه مي كنند و جنبه هاي اشراقي آن را توجه مي كنند.
* اصلاً ملاصدرا را چه كسي در غرب مطرح مي كند؟
** اولين كسي كه راجع به ملاصدرا صحبت مي كند، «گوبينو» است. او در قرن 19 در زمان ناصرالدين شاه به ايران سفر مي كند و با علاقه درباره ايران بحث و آثار زيادي هم منتشر مي كند. او 30 عنوان كتاب دارد كه سه كتاب از اين مجموعه مربوط به ايران است يكي از آنها «سه سال در آسيا» نام دارد كه سفرنامه اوست، كتاب ديگر او «اديان و فلسفه ها در آسياي مركزي»، و كتاب سومش، داستانهاي كوتاه درباره ايران نام دارد. در دو كتاب اول او مستقيماً از فلسفه صحبت مي كند، اما به نامهاي ابن سينا و فارابي اشاره اي ندارد، بلكه مي خواهد فلسفه جديد يعني از صفويه به بعد را توضيح دهد، با «ملاعلي زنوزي» همكاري داشته و احتمال دارد كه متن فارسي آن از زنوزي باشد. او فهرست وار سلسله همه فلاسفه الهي مسلك عصر جديد را بيان مي كند و از بيش از سي نفر ياد مي كند كه ملاصدرا جزو اولين آنهاست. شيوه نگارش او هم به صورت داستاني است، يعني متني را مي نويسد كه در آن ملاصدرا با ميرفندرسكي محاوره مي كند و بعد بقيه را فهرست وار اشاره مي كند. در واقع مي خواهد ثابت كند كه سنت اشراقي ابن سينا هنوز در ايران پابرجاست. او البته از شيخ اشراق كه ملاصدرا مستقيماً از او تأثير گرفته است نام نمي برد، اما سنت اشراقي و حكماي ايران باستان را بيان مي كند.
* بعد از «گوبينو» چه كساني در خصوص فيلسوفان ايراني صحبت كرده اند؟
** بعد از او فردي آلماني به نام «هورتون» بوده است كه در اثر خود به نام هاي سهروردي و ملاصدرا اشاره مي كند، بعد از او هم مي توانم به هانري كربن اشاره كنم. كربن نظري را اتخاذ كرده كه ممكن است از نظر برخي درست نباشد، ولي او قايل به اسلام ايراني است. او در آثارش كه يكي از آنها تاريخ فلسفه اسلامي است به شرح و بررسي آراي متفكران و فلاسفه ايراني مي پردازد. او در كتاب چهار جلدي اسلام ايراني، فلاسفه ايراني را تحليل مي كند و البته يك كتاب دويست صفحه اي را به سهروردي اختصاص مي دهد. او از «ميرفندرسكي»، «ميرداماد» و «ملاصدرا» هم نام مي برد و برخي از آثار او از جمله المشاعر را نيز ترجمه مي كند. لازم نيست كه از نظر غربيها به فلسفه خود توجه كنيم، چون آنها در حد خود به فلسفه توجه مي كنند.
* كربن توجه زيادي به فلسفه اسلامي دارد، اما در مورد همين كربن مي گويند كه او باعث شد تا فلسفه به معناي دقيق كلمه تحقق پيدا نكند و در واقع او بود كه ضربه اصلي را به فلسفه اسلامي زد و او بود كه نام اين فلسفه را ثياسوفي گذاشت. شما با اين نظر موافقيد؟
اين مسأله مي تواند از حيث سياسي درست باشد، اما از نظر غيرسياسي نه! فلسفه او گرايشي افلاطوني و افلوطيني دارد و تا حدي هم گرايش به «ابن عربي» پيدا كرده است. در انديشه ملاصدرا هم ابن سينا و نيز ابن عربي و سهروردي را مي بينيد. كربن مي گويد: ملاصدرا آنجايي كه ابن سينا را تمام كرده است سهروردي را ادامه داده است. به نظر كربن چنين تلفيق اشراقي و مشايي خاص ايران است.
استاد از حضورتان در اين گفتگو سپاسگزاريم.   منبـــــع